تبليغاتX
S E C R E T

S E C R E T

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

HOMEPAGE

E-MAIL

"اره عشق با ایمان هر دو در كنار هم و مكمل همدیگه، چه اتحاد زیبا و نا گسستنی و محكمیه و فكر میكنم تنها چیزی كه بتونه تو این دنیا ادما رو از بیهوده زندگی كردن و دنبال سراب بودن نجات بده همین عشق با ایمانه.

وقتی عشقت با ایمان بود میفهمی چی میگم و اونقدر عمیق و عظیم وبزرگ میشه كه تمام هستی خودت رو در راهش فدا می كنی.........

به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را

چون هر دوی اینا بدون همدیگه ناقص و معیوبن و نه تنها نجات بخش نیست كه گمراه كننده هم هست هم عشق بدون ایمان، هم ایمان بدون عشق

و چقدر زیبا شریعتی توصیف میكنه:

"ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.ایمان بی عشق تعصبی كور است و عشق بی ایمان كوری متعصب.عشق بی ایمان های و هویی است برای هیچ و عطشی بسوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است كه ان را نمیشناسی مگر به ان برسی و چون به ان رسیدی همچون سایه ای موهوم محو میگردد و جز خاكستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند .عشق بی ایمان تا هنگامی هست كه معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگرد و ان عشق با وصال اغاز.

ایمان بی عشق همچون محفو ظاتی است كه در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی امیزد واین است كه عالمی پدید می اورد جاهل و میبینیم كه چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است و پر از زنجیر و غل و بند كه روح را می میراند و دل را ویرانه میسازد و زندگی كلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و اثارش عبارت است ازریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق.......

وعشق بی ایمان اثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قر و غمزه و استعمال كردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازك كردن و اخم های كه در مواقع خاص حواله میگردد و غیره كه همه متوجه اسافل اعضا است و بس كه قلمرو این عشق از این مرز نمیگذرد .

واما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق كه موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان كه جوش و خروش و شر و شورهایی فصلی از زندگی است كه با پیری یا ازدواج یا كم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یك نامزد پولدار دیگری كه پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگویم ؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش میكنی"

 

 

خدایا بمن عشق با ایمان عطا كن.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 22:33 توسط امید(م.ر.م) |

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز  موفّقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..


سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.


ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست  خود را خلاصی بخشد.


همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه  فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"

گفت، "هوا."


سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش  خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 3:16 توسط امید(م.ر.م) |

آیین زندگی ٬ رسم عاشقی٬  چیست این قانون زندگی؟

نمی فهمم از حکمت این چرخ روزگار٬ که برای همه چرخید و چرخید و چرخید.......

به ما که رسید قفل شد!!!

آیا من نفرین شده ی یک طلسم منحوسم؟  که قرار نیست مطهر باشد!

منم مجموعه ای از استعداد های بر باد رفته. منم شاگرد تنبلِِ نابغه ی استادِ استادان عالم!

منم اسوه ی عدم اعتماد بنفس٬ دریغ از هر آسوده نفس...

  نشسته در سایه٬ ردیف آخر٬ تماشاگر این نمایش هزار رنگ و چهره٬

حضور بی حضور نقشم را در این بازی به تماشا نشسته ام.

به عقل خویش٬  پندارم٬  دانای عالم٬ در عمل نادان تر از حمار عالم.

   درک از ادامه ی زندگی برایم مشکل شده نمی دانم چرا؟...و جوابم نمی دهد خدا.

                                                      

حسرت: واژه ای معنادار که زندگی مرا بی معنی کرده است.

         چرا آسونه؟  چرا زندگی اینقدر آسونه برای همه٬الا من؟

            چرا سخته؟ شرایط ساده هم برای من سخته؟  چرا؟  مگه من کیم؟

                   مگه من چکار کردم؟  مگه من چکار نکردم؟

                                                                              خسته ام

       از این قانون بی قانونی دنیا!   از این خلاف جهت شنا کردن در دنیا!

            از این بیهوده دست و پا زدن در دنیا! از این شرایط پیش امده ی

                خواسته و نا خواسته ی دنیا!     از این دنیا!

                                    من می خوام عادی باشم٬ من می خوام مثل همه باشم

   من این زندگی سراسر بد شانسی و ............

                                            من کجام؟

امشب از اون شب هاست که حوصله ی هیچکس٬ حتی خودم و رو هم ندارم.

از آیینه بدم می آد. از تصویر توی آیینه که به من دروغ می گه....

                                         متنفرم

من شاید برای اینجا ساخته نشدم....

    من از درک حقیقت عاجزم و جوابگویی جز او نیست؟

من صبر خواهم کرد٬ چون راهی دگر ندارم... من به انتظار خواهم نشست٬

    انتظار روزهای امیدواری.....شب های نا امیدی .....لحظه های تردید و اطمینان...

                           آیا به هستی خواهم رسید؟

                    آیا نه هستی من ٬ هستی خواهد شد؟

                                               

 

آری!   آغاز راز چنین شروع شد....خسته...خسته از زمونه.....

         من هنوز این حس رو دارم اما دارم با اون می جنگم....

         جنگ شروع شده ...جنگ با اهریمن یاُس درون....

         برای آغاز از ظاهرم شروع کردم.... جسمم رو باید پالایش کنم...

          و کم کم با نیروی منفی درونم مبارزه خواهم کرد....

          خدایا کمکم کن پیروز این نبرد سخت باشم...

          خدایا می خوام تاریکیه درونم را با نور تو روشن کنم...

          خدایا زندان درونم را باز کن تا دمی نفس بکشم ...

                                                                             من می تونم...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 1:44 توسط امید(م.ر.م) |

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت 4:6 توسط امید(م.ر.م) |

 

حکایتی از زبان حضرت مسیح(ع) نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در مو قعیت های مختلف آن را بیان می کرد. حکایت این است:

مردی بود بسیار متمکن و پولدار , روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین, پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کار گران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آنها در باغ به کار مشغول شدند.

کارگرانی که آن روز در میدان نبودند, این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. ساعت بعد و ساعت های بعد نیز تعداد زیادی به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه , غروب بود که رسیدند, اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه, هنگامی که خورشید نشسته بود, او همه کارگران را گرد آورد و به همه ی آن ها دستمزدی یکسان داد. آنانی که از صبح به کار کار مشغول بودند, آزرده خاطر شدند و گفتند: این انصاف نیست . چه می کنید, آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدندآنها که اصلا کاری نکرده اند.

مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به شما داده ام کم بوده است؟

کارگران یکصدا گفتند: نه, آنچه که شما به ما پرداخته اید, بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند, همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.

مرد دارا گفت: من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم , چیزی از دارایی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم, بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن , بسیار دارم . من سر بی نیازی است که می بخشم.

مسیح گفت: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غرئب می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است, پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.

شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد, بلکه دارایی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند, نه به کار ما. از غنای ذات الهی جز بهشت نمی شکفد . باید هم این گونه باشد. بهشت , ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظر ها بر پا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند.

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت 1:52 توسط امید(م.ر.م) |

مناجات نامه

از آدمی چه آید ؟قدر آدمی پیداست. کیسه تهی و بادپیماست. این کار پیش از آدم و حواست و عطا پیش از خوف و رجاست, اما آدمی به سبب دیدن مبتلاست. به ناز کسی است که از دیدن رها است و با خود به جفاست, اگر آسیای گردان است, چه بود قطب مشیت به جا است.

 

دو روز مانده به پایان جهان, تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیبشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت, خدا سکوت کرد. جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت, خدا سکوت کرد . آسمان و زمین و را به هم ریخت, خدا سکوت کرد.

به پرو پای فرشته و انسان پیچید,خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده را دور انداخت.خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم, اما یک روز دیگر هم از دست رفت. همه روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز ...با یک روز چکار می توان کرد؟

خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند, گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستاش ریخت وگفت: حالا برو زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند. می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد.... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم, نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید . زندگی را بویید. چنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود, می تواند بال بزند, می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن روز آسمانخراشی بنا نکرد, زمینی را مالک نشد, مقامی را به دست نیاورد, اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید, روی چمن خوابید, کفشدوزکی را تماشا کرد, سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشارشد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد, اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او در گذشت.

کسی که هزاران سال زیسته بود!

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 1:6 توسط امید(م.ر.م) |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس